شاعر : رضا دین پرور نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : چهارپاره
تــشـنـگـان قــبــیــلــۀ زهــرا قبضه کردند دشت و صحرا را میروند عاشقانه سر بر کف تـابـنـوشـنـدشـهـدعــاشـورا
بیسر ودستهای باده به دست راهـیان غـیور جاده به دست
حـامـلان پـیــام کــرب وبـلا همه قرآنِ دل گشاده به دست
چه جـوانهای پاک وزیبایی چـقـدر سـروهـای رعــنـایـی
دلــربــایــانِ دل زکــف داده چــقــدر دل؛چـقـدر دریـایـی
جـادهها زیر پـایـشـان محکـم وطـنـین صـدایـشان مـحـکـم
قـلبشـان از گُـل اجـابت پُـر اعـتــقــاددعـایـشـانمـحـکـم
شده درسینهها نفـسها حبس بانگها نالههاجرسها حبس
هــمـه آمـادهعــروج عـشــق بال وپرهای در قفسها حبس شدنیگـشـتهغـیرمـمکـنهـا ازجـلا وصـفــای بـاطـنهـا
بـعـد الـلـه؛شـد عــلـی اکـبـر اشـــهــــد اول مــــؤذن هــــا
عـالـمی را به گـریه آشـفـتـند دیدهشد رویخاک میافـتـند
قـبـلـه دیـدنـد کـربـلارا بـعـد وحـده لا شـریـک له گـفـتـنـد
بهـترینهای تـیـرههای عرب فیالمـثل حـضرت امیـرادب
بـاصـلابـت گـرفـتـه آوردنـد دسـت عـلـیـامـخـدره زیـنـب
دیـد وافـتـاد بـا چـنـان حـالی یاد آن خـواب و یـاد تـبـخالی
که بجا مانده بودیکشب از چشم خـیره به سمت گـودالی که عطش بین آن توقف داشتکه پُراز گرگ بود و یوسف داشت که تنی دست وپازنان میسوخت قاتلی با سری تعـارف داشت
یـادش افـتـاد بـچـهشیـری را مشک و آب بخـورنمیری را
یادش افتاد تیغ و تیر و کمان رویـش نـیـزه ازکـویـری را یادش افتاد شد خسوف وکسوف آتش افـتـادبـرتـمـامحـروف
هـمـۀ گــوشــوارههـا گـم شـد بسکه سیلی شنیدگوش لهوف ماندهبود این زمین تیره کجاست؟که شنید این صدای خون خداست دست برروی شانهاش زد وگفت کربلایی که گـفتهام اینجاست